تبلیغات
وبلاگ بزرگ نوجوان - آقای شهردار
وبلاگ بزرگ نوجوان
ما زنده از آنیم که آرام نگیریم موجیم که آسودگی ما عدم ماست
 
آقای شهردار عنوان اولین کتاب از سری مجموعه قصه فرماندهان می باشد که بر اساس زندگی شهید مهدی باکری تنظیم یافته است. کتاب حاضر در قالب 11 بخش توصیف داستان وار زندگی شهید باکری پرداخته است.
آقای شهردار
این کتاب 87 صفحه ای در اولین بخش خود با عنوان "تولد یک پروانه" به تشریح خلاصه ای از سیر کلی زندگانی شهید مهدی باکری می پردازد. مهدی باکری فرمانده لشکر عاشورا می باشد و از این جهت در اولین کتاب قصه فرماندهان به زندگانی او پرداخته شده است. 
در بخش دوم این کتاب به ماجرای دوران کودکی مهدی اشاره می کند. ایوب دوست دبستانی مهدی بضاعت مالی اندکی دارد و نمی تواند در سرمای زمستان لباس گرم مناسب تهیه کند از این جهت مهدی هم به خاطر دوستش لباس گرم نمی پوشد.
پدر و مادر مهدی برای متقاعد کردن او از ترفند جالبی استفاده می کنند و با خریداری دو کاپشن به دو دانش آموز ممتاز یعنی ایوب و مهدی  به واسطه  مدرسه جایزه می دهند.
حکایت های زیبا بر اساس سیر زندگانی مهدی باکری در این کتاب روایت می شود دو حکایت بعدی مربوط به مبارزات مهدی و برادرش حمید علیه رژیم طاغوت است. در بخش "ساواکی" جریان بسیار جالبی نقل می شود. در ابتدا از چگونگی تدارک سلاح توسط حمید باکری سخن گفته می شود و در قسمتی از این ماجرا حمید باکری به خاطر شک بر یکی از همسفرانش، کاروان را رها می کند و تا مرز کشور را همراه با سلاح های سنگین پیاده طی می کند و با تاخیر فراوان به محل قرار که مهدی در آنجا انتظارش را می کشید می رسد. پس از بیان این ماجرا ناگهان نویسنده به زمان جنگ می پردازد و یک جلسه ای را به تصویر می کشد که در آن فرماندهان جنگ از شهید خرازی، همت، حمید و مهدی باکری در آن جلسه شرکت خواهند داشت.
حمید باکری که اولین بار است که در جلسه فرماندهان حضور می یابد از دیدن شهید همت بسیار تعجب می کند و پس از اتمام جلسه مشخص می شود که آن ساواکی که در مرز کشور به او مظنون شده بود، کسی جز ابراهیم همت نبوده است كه اتفاقا او نیز با شك بر ساواكی بودن حمید از كاروان جدا شده و تا مرز را پیاده پیموده است.
مهدی باکری و برادرش حمید ارتباط بسیار نزدیکی با هم دارند. پس از شهادت حمید در عملیات خیبر، بچه های لشکر در پشت بیسیم به مهدی خبر شهادت او را می دهند و همه درصدد بودند که پیكر او را به عقب بر گردانند ولی مهدی پشت بیسیم اعلام می کند اگر بقیه شهدا را برگراندید حمید را هم برگردانید.
پس از شهادت حمید، بچه های لشکر قرار گذاشته بودند كه کلمه "حمید" را در حضور مهدی استفاده نكنند. زیرا با شنیدن این کلمه مهدی باکری لبخند تلخی می زد و در چشمانش اشک حلقه می زد.



ارسال شده در تاریخ : 1390/05/15 :: توسط : رضا رزاقی



به نام ایزد دانا
من رضا رزاقی 14 سالمه و تقریبا دو ساله که مدیر این وبلاگم.
اسم وبلاگم "وبنو" مخفف وبلاگ بزرگ نوجوانه. خوشحال می شم تا با نظرات و پیشنهاداتتون منو در این گرداب گسترده گیتی یاری کنین.
آدرس پست الکترونیکی من razzaghi777@gmail.com هستش که می تونین مطالب جالبتون رو برام ارسال کنین تا با اسم خودتون توی وبنو ببینین.


نویسندگان
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
جستجو