تبلیغات
وبلاگ بزرگ نوجوان - مرد بخشنده و فقرا
وبلاگ بزرگ نوجوان
ما زنده از آنیم که آرام نگیریم موجیم که آسودگی ما عدم ماست
 
مرد بخشنده و نیکو کاری در راهی می رفت.فقیری به او رسید و با گریه و التماس گفت:به من کمک کنید.مرد نیکوکار مبلغی به آن فقیر داد و به راه افتاد هنوز مسافت زیادی نرفته بود که به فقیر دیگری رسید وبه او هم مبلغی پول داد در طول مسیرش به چند فقیر دیگر هم کمک کرد.ساعتی بعد پیر مردی که مرد نیکوکار را می شناخت و می دانست که در کمک کردن به فقرا قلب مهربانی دارد و هرآنچه از دستش بر می آید به آن ها کمک می کند،به او رسید و گفت:می بینم که مثل هر روز سرگرم کمک به فقرا و نیازمندان هستی.
مرد بخشنده لبخندی زد و گفت:کار مهمی نمی کنم فقط وظیفه ام را انجام می دهم.
پیر مرد پرسید:راستی تو که این همه به فقیران کمک می کنی آیا تا به حال شده نسبت به آنان احساس برتری داشته باشی و یا مغرور شوی؟
مرد بخشنده با لبخند پاسخ داد:دست من در بخشش مال به نیازمندان درست مثل کفگیر است.آشپز،غذا را با آن در ظرف می ریزد!اگر کفگیر به علت دادن غذا،احساس غرور می کند من هم به خاطر کمک به نیازمندان مغرور میشوم.



نوع مطلب : سرگرمی، داستان، 
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : 1389/06/29 :: توسط : رضا رزاقی



به نام ایزد دانا
من رضا رزاقی 14 سالمه و تقریبا دو ساله که مدیر این وبلاگم.
اسم وبلاگم "وبنو" مخفف وبلاگ بزرگ نوجوانه. خوشحال می شم تا با نظرات و پیشنهاداتتون منو در این گرداب گسترده گیتی یاری کنین.
آدرس پست الکترونیکی من razzaghi777@gmail.com هستش که می تونین مطالب جالبتون رو برام ارسال کنین تا با اسم خودتون توی وبنو ببینین.


نویسندگان
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
جستجو