تبلیغات
وبلاگ بزرگ نوجوان - داستانی جالب به زبان مشهدی
وبلاگ بزرگ نوجوان
ما زنده از آنیم که آرام نگیریم موجیم که آسودگی ما عدم ماست
 
توی قصابی بودم که یه پیرزن اومد تو و یه گوشه وایستاد یه اقای خوش تیپی هم اومد تو گفت : ابرام اقا قربون دستت پنج کیلو فیله گوساله بکش عجله دارم
اقای قصاب شروع کرد به بریدن فیله و جدا کردن اضافه هاش همینجور که داشت کارشو میکرد رو به پیرزن کرد گفت : چی مِخی نِنه ؟
پیرزن اومد جلو یک پونصد تومنی مچاله گذاشت تو ترازو گفت : هَمی ره گُوشت بده نِنه !
قصاب یه نگاهی به پونصد تومنی کرد گفت : پُونصَد تُومَن فَقَط اّشغال گوشت مِشِه نِنه بُدُم ؟
پیرزن یه فکری کرد گفت بده نِنه!
قصاب اشغال گوشت های اون جوون رو میکند میذاشت برای پیره زن ..
اون جوونی که فیله سفارش داده بود همینجور که با موبایلش بازی میکرد گفت : اینارو واسه سگت میخوای مادر ؟
پیرزن نگاهی به جوون کرد گفت : سَگ؟
جوون گفت اّره سگ من این فیله هارو هم با ناز میخوره سگ شما چجوری اینارو میخوره ؟
پیرزن گفت : مُخُوره دیگه نِنه شیکم گوشنه سَنگم مُخُوره
جوون گفت نژادش چیه مادر ؟ پیرزنه گفت بهش مِگن تُوله سَگِ دوپا نِنه ایناره بره بچه هام ماخام اّبگوشت بار بیذارم !
جوونه رنگش عوض شد یه تیکه از گوشتای فیله رو برداشت گذاشت رو اشغال گوشتای پیرزن
پیرزن بهش گفت: تُو مَگه ایناره بره سَگِت نگیریفته بُودی ؟
جوون گفت: چرا!
پیرزن گفت ما غِذای سَگ نِمُخُورم نِنه
بعد گوشت فیله رو گذاشت اونطرف و اشغال گوشتاش رو برداشت و رفت!



نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : 1389/06/9 :: توسط : رضا رزاقی



به نام ایزد دانا
من رضا رزاقی 14 سالمه و تقریبا دو ساله که مدیر این وبلاگم.
اسم وبلاگم "وبنو" مخفف وبلاگ بزرگ نوجوانه. خوشحال می شم تا با نظرات و پیشنهاداتتون منو در این گرداب گسترده گیتی یاری کنین.
آدرس پست الکترونیکی من razzaghi777@gmail.com هستش که می تونین مطالب جالبتون رو برام ارسال کنین تا با اسم خودتون توی وبنو ببینین.


نویسندگان
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
جستجو