تبلیغات
وبلاگ بزرگ نوجوان - فکر می کردم تو بیداری!!! (داستان)
وبلاگ بزرگ نوجوان
ما زنده از آنیم که آرام نگیریم موجیم که آسودگی ما عدم ماست
 
مردی به دربار خان زند می رود و با ناله و فریاد می خواهد تا کریمخان را ملاقات کند. سربازان مانع ورودش می شوند. خان زند در حال کشیدن قلیان ناله و فریاد مردی را می شنود و می پرسد ماجرا چیست؟ پس از گزارش سربازان به خان ؛ وی دستور می دهد که مرد را به حضورش ببرند.
مرد به حضور خان زند می رسد. خان از وی می پرسد که چه شده است این چنین ناله و فریاد می کنی؟
مرد با درشتی می گوید دزد ، همه اموالم را برده و الان هیچ چیزی در بساط ندارم.
خان می پرسد وقتی اموالت به سرقت میرفت تو کجا بودی؟
مرد می گوید من خوابیده بودم.
خان می گوید خب چرا خوابیدی که مالت را ببرند؟
مرد در این لحظه پاسخی می دهد آن چنان که استدلالش در تاریخ ماندگار می شود و سرمشق آزادی خواهان می شود .
مرد می گوید : چون فکر می کردم تو بیداری من خوابیده بودم!!!
خان بزرگ زند لحظه ای سکوت می کند و سپس دستور می دهد خسارتش از خزانه جبران کنند. و در آخر می گوید این مرد راست می گوید ما باید بیدار باشیم!



نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : 1389/01/26 :: توسط : رضا رزاقی



به نام ایزد دانا
من رضا رزاقی 14 سالمه و تقریبا دو ساله که مدیر این وبلاگم.
اسم وبلاگم "وبنو" مخفف وبلاگ بزرگ نوجوانه. خوشحال می شم تا با نظرات و پیشنهاداتتون منو در این گرداب گسترده گیتی یاری کنین.
آدرس پست الکترونیکی من razzaghi777@gmail.com هستش که می تونین مطالب جالبتون رو برام ارسال کنین تا با اسم خودتون توی وبنو ببینین.


نویسندگان
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
جستجو